بديع الزمان فروزانفر
5
زندگانى مولانا ( فارسى )
زيرا در خاتمهء اكثر غزلها اين كلمه را بطريق اشارت و تلميح گنجانيده است . مولد و نسب مولد مولانا شهر بلخ است و ولادتش « 1 » در ششم ربيع الاول سنه 604 هجرى قمرى اتفاق افتاد و علت شهرت او به رومى و مولاناى روم همان طول اقامت وى در شهر قونيه كه اقامتگاه اكثر عمر و مدفن اوست بوده چنان كه خود وى نيز همواره خويش را از مردم « 2 » خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست مىداشته و از ياد آنان فارغ دل نبوده است ، نسبتش به گفتهء بعضى « 3 » از جانب پدر به ابو بكر صديق مىپيوندد و اينكه مولانا
--> احصا كنند شايد در مقطع اكثر غزلها كلمه خاموش به صراحت يا كنايت به كار رفته باشد و اينك براى توضيح ابيات ذيل نوشته مىشود : هله خاموش كه شمس الحق تبريز ازين مى * همگان را بچشاند بچشاند بچشاند هله من خموش گشتم تو خموش گرد بارى * كه سخن چو آتش آمد بمده امان آتش خموشى جوى و پر گفتن رها كن * كه من گفتار را آباد كردم خمش كردم ز جان شمس تبريز * دگر جوياى آن پيمانه گشتم بس كن كين نطق خرد جنبش طفلانه بود * عارف كامل شده را سبحه عباد مده ( 1 ) - مناقب افلاكى و نفحات الانس جامى . ( 2 ) - افلاكى نقل مىكند كه مولانا فرمود كه حقتعالى در حق اهل روم عنايت عظيم داشت . اما مردم اين ملك از عالم عشق مالك الملك و ذوق درون قوى بىخبر بودند ، مسبب الاسباب عز شأنه سببى ساخت تا ما را از ملك خراسان بولايت روم كشيده و اعقاب ما را درين خاك پاك مأوى داد تا از اكسير لدنى خود بر وجود ايشان نثارها كنيم تا به كلى كيميا شوند . از خراسانم كشيدى تا بر يونانيان * تا برآميزم بديشان تا كنم خوشمذهبى و در فيه ما فيه كه تقريرات مولاناست آمده كه ( در ولايت و قوم ما از شاعرى ننگتر كارى نبود اما اگر در آن ولايت مىمانديم موافق طبع ايشان مىزيستيم و آن مىورزيديم كه ايشان خواستندى ) . رجوع كنيد بفيه ما فيه طبع تهران ( صفحهء 104 ) و نيز افلاكى روايت مىكند ( امير تاج الدين الخراسانى از خواص مريدان حضرت بود و امير معتبر و مردى صاحب خيرات چه در ممالك روم مدارس و خانقاه و دارالشفا و رباطها بنياد كرده است و مولانا او را از جميع امرا دوستتر مىداشتى و به دو همشهرى خطاب مىكردى ) . ( 3 ) - جامى در نفحات الانس و نيز سلطان ولد در مثنوى گويد : لقبش بُد بهاء دين ولد * عاشقانش گذشته از حد و عد اصل او در نسب ابو بكرى * زان چو صديق داشت او صدرى و نسب او را مؤلف الجواهر المضيئه بدينطريق به ابو بكر مىرساند . محمد ( يعنى مولانا ) ابن محمد ( سلطان العلماء بهاء ولد ) بن محمد بن احمد بن قاسم بن مسيب بن